نجم الدين ابو الرجاء قمى
64
تاريخ الوزراء ( فارسى )
و يگانهء عصر ، و در انواع علوم مشاراليه كشته ، و در اطراف جهان صيت او سائر و منتشر در هر علمى كه ذكر آن رود ، ابن نجده بود . خط اميره بن دارا ، مناسب خط دلربايان خلخ و يغما بود . تجمل و اسباب و منظرى نيكو داشت . پسرعمهء من بود . بيش از اين اطراء نمىكنم ، تا نگويند ميل قرابت است . صفى الدين اوحد را امساك و بخل به افراط بود ، عطاى او كوچكتر از داروى چشم بود . زاهد پاچهفروش ، كه در جهان طبل ظرافت او بر هر درى مىزنند ، در خدمت تخت سلطان به محل قبول رسيده بود ، چنان كه نباش به شب كفن مردگان برد ، او به روز جامهء مردم ستدى . بر تابوت نوداران خواستى . اگر گورى رايگان ديدى ، بيم آن بودى كه در آنجا خفتى ، تنش را عزم دوشيدن كردى . از حرص تشنهتر از زمين بود . چون زن آبستن ، از هر بوى كه برآمدى ، نواله خواستى . اگر به شب در آب صافى ستاره بديدى ، متأسف بودى ، ( 58 ر ) بر آنكه آن را به دست بر نتوان چيدن . اگر شكار رايگان او لاغر آمدى ، بر آن مدتها غم خوردى . چنان كه زنگل چهارپاى كاروان ، بشارت دزدان باشد ، و هر سيرت مردم كه ديدى ، بشارت او بود ، از آن تراشى كردى . خواهان آن بودى كه بنات النعش را دربرگيرد . چون تير بود كه ناخوانده به مردم رود . وقتى زاهدك ، با جماعتى گرو بست كه برود ، و بيست دينار زر عاجلا از صفى الدين بستاند ، او را گفتند محال است ، كه او بىدفع و مطل چيزى به تو ندهد . در دهان شير چيزى جستن ، از عقل دور است . او را مگر به حق المعرفة نمىشناسى ؟ زاهد گفت : در خاك زر بسيار جويند و يابند . در ميان خاكستر آتش بسيار باشد . آب از سنگ خاره بيرون آيد . ديدار نباشد كه چون بود . چون باد پرنده آمد ، و دست بر رگ صفى الدين نهاد ، و التماس اين مبلغ كرد و گفت : اين ساعت مىبايد ، كه مهمى